گفتم : خداوند عشق است.
گفت : خدا چیست؟ عشق چیست؟
گهوارهی گربه : کورت ونهگوت
ارسال شده در سخن | ۱ دیدگاه »
برای او همه چیز مجاز است. چون خدایی در کار نیست، چون انسان خواهد مرد.
سارتر / مقدمهی بیگانه : آلبر کامو
ارسال شده در سخن | 2 دیدگاه »
یک انسان بیشتر بوسیلهی چیزهایی که نمیگوید انسان است تا بوسیلهی چیزهایی که میگوید.
آلبر کامو
ارسال شده در جامعه, سخن | بیان دیدگاه »
انسان ” پوچ” هرگز خودکشی نمیکند. بلکه میخواهد زندگی کند. میخواهد زندگی کند، بیآنکه فردایی باشد. بی آنکه امید و آرزویی داشته باشد.
سارتر
ارسال شده در سخن | 5 دیدگاه »
تعداد زیاد کاربران اینترنت را نباید دست کم گرفت. چیزی حدود 18 میلیون نفر و اغلب به علت کیفیت بد خدمات + فی–لترینگ + هزینهی بالا از مسئولین ناراضی هستند.
ولی این تا کی ادامه پیدا میکند؟ این اوضاع نابسامان باید روزی بهبود یابد. آنچه که مشخص است، بیمیلی و بیتفاوتی مسئولین امر به اوضاع اینترنت و تلاش کم و ناچیزشان برای بهبود وضعیت میباشد.
این جمعیت 18 میلیونی چگونه میتواند – به عنوان یک قدرت – بر نهادهای قانون گذار و سیاسی تاثیر بگذارد و بوسیلهی اهرمهای فشار – که فعلا نمیدانم چه میتوانند باشند! – از حقوق خود به عنوان یک جامعهی گسترده و دارای اعضای بسیار زیاد و نه به عنوان اقلیت، در مقابل تعرض و بی تدبیری مسئولان دارای مقام اداری و سیاسی بالا دفاع کند؟
من هیچ ادعایی در مورد شناخت جامعه، نهادهای مردمی و غیر دولتی و همین طور مناسبتهای سیاسی ندارم. ولی پرسشم اینست که آیا میشود از این تودهی عظیم جامعهی کاربران که دغدغه و مشکلات مشترک زیادی دارند بهره گرفت و آن را تبدیل به یک حزب، نهاد یا چیزی مثل این کرد؟
باز هم تاکید میکنم، من دانش ناچیزی در مورد نحوهی تشکیل اینگونه نهادها دارم. لطفا در بسط و پروراندن این ایده مرا یاری کنید.
شاید
شبحی در راه باشد، شبح جامعهی کاربران اینترنت ایران…
و شاید
تمام ایران را فرا بگیرد…
کاربران اینترنت سراسر ایران :
متحد شوید
ارسال شده در سياست | 9 دیدگاه »
آقای جیرانی خطاب به میهمان تلفنی :
من به شما تسلیت میگم که آقای شکیبایی سه بار در فیلمهای شما شرکت کردهاند.
ارسال شده در Uncategorized | 2 دیدگاه »
ای کاش میشد انتخاب کرد، ای کاش اختیار داشتم که انتخاب کنم، میخوام انسان باشم یا نه؟ میخوام ایرانی باشم یا نه؟ میخوام دین داشته باشم یا نه؟ میخوام تو شهر زندگی کنم یا نه؟ میخوام زنده باشم یا نه؟ میخوام…
ای کاش همهی اینها قبل از وارد شدن به زندگی امکان پذیر بود. جبر و شرایط جامعه، تاثیر زیادی تو اختیار من گذاشته. خیلی چیزها اجباریه. حتی خود زندگی.
ارسال شده در جامعه, دلنوشته | 2 دیدگاه »
تعریف اول: فرهنگ چیزی است که آموخته میشود.
تعریف دوم: فرهنگ یعنی روش زندگی
ارسال شده در جامعه | بیان دیدگاه »
در کتاب خاطرات آیت الله منتظری در قسمت پیوستها( شمارهی 5)، نامهای از خمینی خطاب به اسدالله علم نخست وزیر وقت در مورد لایحهی انجمنهای ایالتی و ولایتی آمده که در بخشی از این نامه، خمینی به ارائهی دیدگاه خود نسبت به حضور زنان در فعالیتهای سیاسی و حق رای آنان پرداخته است :
بخشی از این نامه پیرامون موضوع بالا :
1. در تعطیلی مجلسین دیده میشود که دولت اقداماتی در نظر دارد که مخالف شرع اقدس و مباین صریح قانون اساسی است.
2. ورود زنان به مجلسین و انجمنهای ایالتی و ولایتی و شهرداری، مخالف قوانین محکم اسلام و تشخیص آن به نص قانون اساسی محول به علمای اعلام و مراجع فتوا است.
3. فقهای اسلام و مراجع مسلمین به حرمت آن فتوا داده و میدهند، در این صورت حق رای دادن به زنان و انتخابها آنها در همهی مراحل مخالف نص اصل دوم از متمم قانون اساسی است.
به این ترتیب بنا به نظر خمینی و البته قوانین محکم اسلام، زنان حق انتخاب کردن و انتخاب شدن ندارند. اما چرا پس از مدتی در زمان بعد از انقلاب – و شاید چند سال پس از ارسال نامه – این قوانین محکم و سفت و سخت و تغییرناپذیر الهی- اسلامی، 180 درجه تغییر میکند؟ چه مسائلی در تغییر احکام صددرصد مطلق اسلامی، اثر میگذارند که آنها را اینگونه دگرگون میکنند؟ حکومت اسلامی تابع چه منافع و مصلحتهایی است که اینگونه تغییر موضع میدهد؟ آیا ممکن است قوانین دیگری باشند که امروزه به نام الهی بودن، تغییر ناپذیر بودن، حکم پیامبر و امام بودن و هزار چیز دیگر، به آنها قوانین محکم اسلامی میگویند، اما در گذشته نبودند و یا ممکن است در آینده نباشند؟
منتظری در اینباره در خاطرات خود، به گفتن این جملات بسنده میکند که :
در آن زمان، نه نفر از علما اعلامیهای امضا کردند که زنها نباید انتخاب شوند و نظر امام خمینی هم همین بود و خود ایشان هم اعلامیه دادند، ولی بعدا چون شرایط عوض شد، شاید به این جهت نظر ایشان هم عوض شده باشد. [ خاطرات / آیت الله منتظری / جلد یک / صفحهی 209 ]
شرایط عوض شد… . اما این شرایط چه هستند؟ خیلی از قوانین کنونی، به نام قوانین محکم اسلامی، به مردم به زور تحمیل میشود.پس کمیته، منکراتیها، حجاب زنان، مجازاتهای اسلامی، طرح امنیت اجتماعی و تمام اینها، تابع شرایطی هستند و شرایط مقدم بر آنهاست. شاید با یافتن علل تغییر موضع خمینی، بتوان به شرایط مقدم بر حکم رسید.
ارسال شده در جامعه, مذهب | 15 دیدگاه »
چند روز پیش از شبکهی 3 یکی از آثار آقای کیارستمی به نام مشق شب پخش شد.
فیلم به صورت مستندگونه تهیه شده بود. بچهها یکی یکی جلوی دوربین مینشستند و کیارستمی هم سوالاتی راجع به مشق، کارتون، تنبیه، تشویق و اینجور چیزها از بچهها میپرسید. متاسفانه متوجه نشدم فیلم در چه سالی ساخته شده بود، ولی به نظر اواسط دههی 60 مینمود. صرف نظر از کیفیت پایین تصویر و صدا و نداشتن داستانی منسجم، کار کیارستمی قابل تقدیر است. در آن زمان به نظر میرسید، اوضاع نابسامان اقتصاد کشور و همینطور جنگ،باعث شده بود که مسئولین و اولیا کمتر به کودکان و نحوهی پرورش آنها توجه کنند.
کودکان آن زمان و آن مدرسه اغلب چهرهای ناراحت، هراسان و محافظهکار داشتند. انگار که در واقع شخصیتی نداشتند. هر سوالی که از آنها پرسیده میشد، بسیار محتاط بودند که نکند جوابی بدهند که بزرگترها از دستشان ناراحت شوند. چرا که ناراحتی بزرگترها برابر با تنبیه شدنشان بود. خیلی از کودکان تنبیه را مناسب میدانستند، – با وجود اینکه بعد از تنبیه دوباره اقدام به هنجارشکنی میکردند – به نظرم موافقت آنها با تنبیه، به این خاطر نبود که تنبیه را دوست داشته باشند، بلکه به خاطر این بود که جامعه و مدرسه، آنان را مقلد بار آورده بودند.به عبارت دیگر وقتی کیارستمی میپرسید نظر تو دربارهی تنبیه چیه؟ در واقع تویی وجود نداشت. کودک در ذهن خود دنبال هنجار و روشی بود که بزرگتران آن را اجرا میکردند. شخصیت، فردیت، من مستقل و رای و نظری جدا داشتن در کودکان آن زمان و حتی در زمان کنونی توسط بزرگترها و بخصوص بیسوادانی که در آموزش و پرورش هستند، سرکوب میشدند و سرکوب میشوند.
ابتدای فیلم، بچهها را نشان میداد که در صفهای طولانی در حال وارد شدن به سالن مدرسه و کلاسهایشان بودند و در همان حال سرودی میخواندند. سرودی با محوریت امام علی. ناظم یا مسئولی عبارت کوتاهی در ستایش علی میگفت و بچهها پس از وی، علی، علی میکردند. از همان سالها و حتی قبل از انقلاب، مجبور کردن کودکان به فراگرفتن و پذیرفتن ایدئولوژیهای مذهبی دلخواه حکومت باب بود و حتی امروزه هم در تمام مدارس دیده میشود.از یک طرف کودک و لوح سفید ذهنیتش در مورد این جهان را مورد هجوم جهان بینی و افکار مذهبی قرار میدهند – کودکی که هنوز توانایی تشخیص خوب از بد و استقلال فکری ندارد -، از طرف دیگر قدرت شگفتی و استقلال رای و فردیتش را از وی میگیرند و به این ترتیب انسانی پرورش مییابد و تابع بیچون و چرای آموزشهایی است که به نام حقیقت به او داده میشوند. انسان وابسته، برده، بیشخصیت و بدون اینکه از ارزشهای فردی خود به عنوان وجودی مسقل آگاه باشد.
در جایی دیگر، کیارستمی در مورد شغل آینده از بچهها سوال کرد که یکی از آنها پاسخ داد میخوام مهندس کمیته بشم! شاید به دلیل جایگاه والایی که کمیته در نزد مردمان آن سالها داشت، این بچه از کلمهی مهندس استفاده کرد. کودک، عضو کمیته بودن را به عنوان شغل در نظر گرفت. دلیلش هم این بود که با افرادی که تهمت میزنند و دزدی میکنند، دعوا کند. عضو کمیته بودن برای کودک یک ارزش والا به حساب میآمد. همان گونه که عضو بسیج بودن در این زمان یک ارزش به حساب میآید. اما آیا کودک در سالهای بعد همان ذهنیت گذشته را در مورد کمیته داشت؟ آیا کمیته فقط با افراد دزد و تهمت زن دعوا کرد یا روزی خود کودک هم شامل مصادیق ناامنی کمیته شد؟
ارسال شده در جامعه | 4 دیدگاه »
نام این وبلاگ رو عوض می کنم. اسمش کمی مشکل داره. بیخدا. بدون خدا و اینجور چیزها جو هراسناکی – شاید – در نزد اکثر افراد ایجاد کنه. و انقدر دارای اهمیت نیست مسئلهی وجود داشتن یا نداشتن خدا که بخوام مبنای نامگذاری وبلاگم رو بر اساس این مسئله قرار بدم. به نظرم باید بیشتر به گرایشم، افکارم، جهانبینیم و کلا چیزی که باعث میشه من از دیگران متفاوت باشم، بپردازم و مبنای انتخاب نام وبلاگ رو این مسئله بزارم. باید تفاوت و ویژگیای که در من آشکارتره رو پیدا کنم. بیخدایی صفت مناسبی برای من نیست و به این مسئله اطمینان ندارم که میشه یک پیشوند “بی” به خدا اضافه کنم.
شاید خدایی ابراهیمی وجود داشته باشه، شاید خدایی وجود داشته باشه که ابراهیمی نباشه، و شاید اصلا خدایی وجود نداشته باشه. برام مهم نیست. دغدغه نیست. ارزش نیست. تاثیر مثبت خدا در زندگی من بسیار ناچیز بوده. شاید عجله کردم که خودم رو بیخدا نامیدم. شاید به خاطر تبلیغات وسیع و عجیب غریبی بود که از خدا در همه جای کشور پخش بوده و هست. کارایی که به نام خدا انجام میشه، برام گنگن، بی معنیاند، خدا را بتی میدونم که دوست داره بپرستنش. خدا رو ابزار میدونم، نه ناظر و کلی مطلق.
بحث قاطی پاطیای شد!
شاید بیخدا باشم، اما نه با این شدت!
ارسال شده در دلنوشته, وبلاگ نويسي | 9 دیدگاه »




