واژه ي سكولار در زبان لاتين به معناي “اين جهاني“،”دنيوي” و متضاد با كلمات”ديني” يا “روحاني” است.امروزه وقتي از سكولاريسم به عنوان يك آموزه (دكترين) سخن مي گويند،معمولا مقصود هر فلسفه ايست كه اخلاق را بدون ارجاع به تعصبات ديني بنا مي كند و در پي ارتقاي علوم وفنون بشري است.
نخستين كسي كه واژه ي سكولاريسم را به كار برد، جورج ياكوب هالي اوك انگليسي بود.هالي اوك اصلاح طلبي سوسياليست بود كه اعتقاد داشت دولت بايد در خدمت برآوردن نيازهاي بالفل و كنوني طبقه ي كارگر و مستمندان باشد،نه نيازهاي حيات اخروي و ارواح مردم.
گام نهايي به سوي سكولاريسم اما، توسط سكولارهاي ضد مسيحي صورت نگرفت، بلكه كار مسيحيان مومن و معتقدي بود! كه از ويراني هاي ناشي از جنگ هاي مذهبي به ستوه آمده بودند. در پي اصلاحات ديني(رفورماسيون) جنگ هاي فراواني بر سر اينكه عقيده ي درست ديني چيست درگرفت.جنگهايي كه سراسر اروپا را درنورديد.
مردم به دنبال راهكاري براي پرهيز از جنگ و ستيزها برآمدند.حاصل آن شد كه توسل صريح و آشكار به آموزه هاي مسيحي كاهش يافت و تنها جنبه هاي عام تر و عقلاني تر مسيحيت مورد استناد قرار گرفت.اين فرآيند به تدريج به حذف هر چه بيشتر قدرت كليسا در امور سياسي انجاميد.مردم فهميدند كه مي توان قلمروهايي براي اعمال و انديشه داشت كه فارغ از سيطره ي كليسا باشد.
البته به خاطر سرشت كليساي كاتوليك ، كوتاه كردن دست آن از حيطه ي عمومي با تحولات اجتماعي شگرفي همراه بود كه نمونه ي بارز آن انقلاب كبير فرانسه در سال 1789 است. انقلابي كه پس از فراز و نشيب هاي فراوان عاقبت در سال 1905 به قانون لائيسيته، يعني جدايي كامل نهاد دين و دولت منجر شد.
فلسفه ي سكولاريسم را به شيوه هاي گوناگوني تشريح كرده اند كه البته همگي شباهت هاي مهمي با هم دارند. جورج ياكوب هالي اوك، مبدع واژه ي سكولاريسم، معناي فلسفي آن را به صريح ترين وجه چنين بيان مي كند:
سكولاريسم يك نظام وظايف مربوط به زندگي اين جهاني است.نظامي كه مبتني بر ملاحظات صرفا انساني باشد، و عمدتا كساني اين عقيده را اختيار مي كنند كه الاهيات را نامعين،ناكافي يا باورنكردني مي يابند. اصول اساسي سكولاريسم بدين قرار است:
- بهبود زندگي اين جهاني توسط ابزارهاي مادي
- علم، معجزه ي اول و آخر اين جهان است.
- خير در نيكي كردن است.چه نتيجه ي آن در جهاني ديگر باشد يا نباشد.
رابرت گرين اينگرسول سخنور و آزادانديش آمريكايي سكولاريسم را اين چنين تعريف مي كند:
سكولاريسم دين انسانيت است; به امور اين جهان مي پردازد; به هرچه كه سعادت و رفاه اين جهاني را به ارمغان آورد، علاقه مند است; توجه ما را به سياره اي جلب مي كند كه حيات بر آن پديدار گشته است; بدان معناست كه هر فردي داراي ارزش است; داراي استقلال فكري است; نيمكت را برتر از منبر مي شمارد; مي گويد آناني كه رنج مي كشند بايد گنج يابند; اعتراضي است عليه خودكامگي مذهب; شورشي است عليه تباهي اين زندگاني به پاي زندگي ديگري كه هيچ از آن نمي دانيم. ميخواهد خدايان به كار خودشان باشند تا ما براي خودمان و ديگر انسان ها زندگي كنيم; براي اكنون و نه گذشته، براي اين جهان و نه جهان ديگر و مي كوشد ما را از خشونت و زشتي،جهل،فقر و مرض نجات دهد.
ويرژيليوس فرم در كتابش با عنوان دائرة المعارف دين، در تعريف سكولاريسم چنين مي نويسد:
… گستره اي از نظام هاي اخلاق اجتماعي است كه در پي بهبود وضعيت زندگي انسان، بدون ارجاع به دين، و منحصرا توسط خرد انساني،علم و سازمان اجتماعي باشند.
سكولاريسم يك ديدگاه ضروري است كه به طور گسترده پذيرفته شده و مقصود از آن اداره ي همه ي فعاليت ها و مؤسسات با هدف غير ديني و جهت خير و سعادت زندگي دنيوي است.
اخيرا برنارد لوئيس مفهوم سكولاريسم را چنين شرح مي دهد:
واژه ي سكولاريسم نخست در ميانه ي قرن نوزدهم در زبان انگليسي به كار رفته است و اصولا بار ايدئولوژيك داشته است. در كاربرد نخستين آن، بر آموزه اي دلالت مي كرد كه مطابق آن اخلاقيات بايد مبتني بر ملاحظات اخلاقي و معطوف به سعادت دنيوي انسان باشد، و ملاحظات مربوط به خدا و حيات اخروي را بايد كنار نهاد.بعدا، سكولاريسم را به معناي گسترده تر به كار بردند كه مؤسسات عمومي، بويژه آموزش عمومي، بايد سكولار باشند نه ديني.
امروزه سكولاريسم را اغلب با “جدايي نهادهاي ديني و دولتي” به كار مي برند، كه تقريبا معادل واژه ي فرانسوي laicisme است.
مطابق اين توصيف ها، سكولاريسم يك فلسفه ي ضروري مثبت است كه سراسر معطوف به خير زندگاني اين جهاني مي باشد.بهبود شرايط انساني را مسئله ي مادي مي داند، و بهترين راه حصول اين بهزيستي را تلاش انسان مي داند و نه عبادت خدايان يا موجودات فراطبيعي.
يك گام مهم ديگر در گسترش سكولاريسم، طرح فلسفه ي حقوق طبيعي توسط انديشمنداني مانند هابز و گروتيوس بود. گروتيوس از جانش مايه گذاشت و فرهنگ شديدا مذهبي هلند آن زمان را به چالش گرفت تا بگويد انسان ها حقيقتا آزادند تا شرايط سياسي و اجتماعي خود را مطابق نيازهايشان تغيير دهند.او گفت مردم حق دارند كه خودشان قوانين خود را وضع كنند، سازمان هاي سياسي خود را تاسيس كنند و تصميم بگيرند كه چگونه امور سياسي و اجتماعي خود را سامان دهند.
اين بدان معناست كه انسان ها حقيقتا مي توانند نقشي در سعادت خود داشته باشند و اين جدي ترين چالشي بود كه او پيش روي خودكامگي ديني نهاد.
-به نقل از:about.com
-ترجمه: امير غلامي
|
Wikipedia Search : secularism, politic, humanism, religion, laicism, antireligious |





دین با سیاست یک رابطه عجیمی جدایی ناپذیر دارد