همانا زندگی آنقدر بی ارزش است که حتی ارزش فرار کردن هم ندارد!!
خودکشی هم مثل دین فقط صورت مساله ی پوچی دنیا رو پاک میکنه نه خودشو…
ما میمونیم..ا هستیم و دست و پنجه نرم میکنیم!!!
زنده باد ابر انسان!!!
و خواهیم شد انسانی بسیار انسانی!!!
“امروز صبح از خواب بلند میشوید، از خانه بیرون رفته و سوار اتوبوس شده تا به محل کارتان بروید.
در محل کار در یک اتاق کوچک چند متری، که با دو نفر دیگر آنرا بلاجبار شریک شده اید ساعت های متوالی را میگذرانید.
همان کار بی پایان و کسل کننده ای که سالهاست ازش متنفرید.
بعد از کار به خانه رفته و برای شام یکی از همان قوطی کنسرو های همیشگی را از گلو فرو داده تا معده سرکشتان را خاموش نگاه دارید.
کمی موسیقی… کمی تلوزیون… و در اخر…خواب…
و فردا روزی خواهد بود مثل روز گذشته… همانطور که روز گذشته مانند روز های گذشته دیگر بود.”
پوچی همانا سرگذشت “سیزیوف” بود، محکوم به غلتاندن سنگی به بالای کوهی.
پوچی همانا قصه سنگی بود که به دست “سیزیوف”، به بالا و پائین کوه غلتانده میشد.
پوچی همانا داستان خدایانی بود که سیزیوف را وادار به همچو کاری عبث نمودند.
سیزیوف انسان است و چه پوچ…
سنگ زندگیست و چه بسا تهی تر…
خدایان نیز دروغی بیش نیستند…
خوبه فقط اگه میشه زود زود مطالبتو جدید کن چون من هر روز وب سایتتو می بینم مرسی
اگرشما هم از مرد ونامرد میکشیدید اینطوری قضاوت نمی کردید
دنيا پوچ است روزي که انسان بفهمد دنيا پوچ است زندگي اش معنا مي يابد و ايد و حرکت در او پر رنگ خواهند شد
همانا زندگی آنقدر بی ارزش است که حتی ارزش فرار کردن هم ندارد!!
خودکشی هم مثل دین فقط صورت مساله ی پوچی دنیا رو پاک میکنه نه خودشو…
ما میمونیم..ا هستیم و دست و پنجه نرم میکنیم!!!
زنده باد ابر انسان!!!
و خواهیم شد انسانی بسیار انسانی!!!
“امروز صبح از خواب بلند میشوید، از خانه بیرون رفته و سوار اتوبوس شده تا به محل کارتان بروید.
در محل کار در یک اتاق کوچک چند متری، که با دو نفر دیگر آنرا بلاجبار شریک شده اید ساعت های متوالی را میگذرانید.
همان کار بی پایان و کسل کننده ای که سالهاست ازش متنفرید.
بعد از کار به خانه رفته و برای شام یکی از همان قوطی کنسرو های همیشگی را از گلو فرو داده تا معده سرکشتان را خاموش نگاه دارید.
کمی موسیقی… کمی تلوزیون… و در اخر…خواب…
و فردا روزی خواهد بود مثل روز گذشته… همانطور که روز گذشته مانند روز های گذشته دیگر بود.”
پوچی همانا سرگذشت “سیزیوف” بود، محکوم به غلتاندن سنگی به بالای کوهی.
پوچی همانا قصه سنگی بود که به دست “سیزیوف”، به بالا و پائین کوه غلتانده میشد.
پوچی همانا داستان خدایانی بود که سیزیوف را وادار به همچو کاری عبث نمودند.
سیزیوف انسان است و چه پوچ…
سنگ زندگیست و چه بسا تهی تر…
خدایان نیز دروغی بیش نیستند…
این است نیست انگاری.